دیروز کسی به من گفت
که وقتی عشقت را ترک می کنی
می خواهی تظاهر کنی که برایت مهم نیست
گویی که می خواهی به جایی بروی
نمی توانم با کسی دیگر زندگی کنم
تنها کاری که می توانم انجام دهم
این است که بشینم و از دل مجروحم پرستاری کنم
خیلی تنها ، خیلی تنها ، خیلی تنها
دیگر کسی بر در خانه ام نمی کوبد
هزار سال است، شاید هم بیشتر
آماده ام، اما جایی برای رفتن ندارم
به نمایش تک نفره ام خوش آمدی
جایی بنشین ، همیشه خالی است
نه شگفتی ای، نه رمز و رازی
در این تماشاخانه ای که روح من است
همیشه خودم بازیگر اصلی ام
تنهایم ،خیلی تنها
دلم گرفته
حقیر شده ام
احساس می کنم
خیلی حقیر شده ام
خیلی تنهایم
خیلی تنها ، تنهای تنها
آره خیلی، دلم گرفته خیلی تنهایم
اما نمی توانم خودم را متقاعد کنم
نوشته شده توسط مرد تنها در چهارشنبه 13 مهر 1384 و ساعت 03:10 ق.ظ